۸.۰۶.۱۳۸۹

دستان خدا


هوا ابر است و چشمان من تاریک از نور
باز هم بارش غم دار بارانی که خلاق خیسم کرد
هنوز هم پنچره باز است و ابر ها رو هم می رقصند
و من بی روح در هوای جسمم آبیاری می شوم
یک لبخند که گاه از بین لبانم بلوا می کند
و آشوب دلم را که در گیرست , پنهان
من از چشم های مردی که همیشه خیس است پر فرارم
که گویاست اشکهایش همیشه برای این و آن روان است
چترم که باز می شود احساس باران می میرد
و دیگر خدا نمی تواند با دست های بارانیش گونه هایم را لمس کند
من , پر هوس در راهروی خیابان در انتظارم
انتظار حس دستان نرم خدا که گونه ام را خیس می کند
اما بی خبر از این که امروز هوا آفتابیست
و چشمان من هنور از روشنی تاریک تار

هیچ نظری موجود نیست: