| دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی | به شوخی میبرند از من سیه چشمان شیرازی | |
| من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم | تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی | |
| بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم | که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی | |
| ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید | بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی | |
| غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمهی طبعی | که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی | |
| به ملک ری که فرساید روان فخررازیها | چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی | |
| عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد | تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی | |
| هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل | که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی | |
| گر از من زشتی بینی به زیبائی خود بگذر | تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی | |
| به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند | طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی |
۷.۱۱.۱۳۸۹
سیه چشمان شیرازی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)




هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر