| آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری | ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری | |
| باز در خواب سر زلف پری خواهم دید | بعد از این دست من و دامن دیوانه سری | |
| منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس | سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری | |
| خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت | اینهمه عمر به بیحاصلی و بیخبری | |
| دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت | تا به هوش آمدم از نالهی مرغ سحری | |
| باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه | که من ایمن نیم از فتنهی دور قمری | |
| منش آموختم آئین محبت، لیکن | او شد استاد دلآزاری و بیدادگری | |
| سرو آزادم و سر بر فلک افراشتهام | بی ثمر بین که ثمردارد از این بی ثمری | |
| شهریارا بجز آن مه که بری گشته ز من | پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری | |
۷.۱۰.۱۳۸۹
دیوانه و پری
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)




هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر