| تا دهن بستهام از نوش لبان میبرم آزار | من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار | |
| تا بهار است دری از قفس من نگشاید | وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار | |
| هرگز این دور گل و لاله نمیخواستم از بخت | که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار | |
| هر دم از سینهی این خاک دلی زار بنالد | که گلی بودم و بازیچهی گلچین دل آزار | |
| گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم | که به یک خندهی طفلانه چه بود آنهمه آزار | |
| چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق | چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار | |
| ابر از آن بر سر گلهای چمنزار بگرید | که خزان بیند و آشفتن گلهای چمنزار | |
| شهریارست و همین شیوهی شیدایی بلبل | بگذارید بگرید بهوای گل خود زار |
۷.۱۰.۱۳۸۹
روزه شکن
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)




هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر